+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 0:13  توسط سحر محرابی پری  | 
امشب بعد مدت ها یه فرصتی دست داده فارغ از هرچی دغدغه فکریه بیام اینجا و با خودم خلوت کنم

تقریبا ۲ساله که واسه این خلوت لحظه شماری می کنم.

 

روبرویم نشسته ای مات و آرام

نگاهت میکنم  

نمی دانم به که می نگری

به چه می اندیشی

اما رازها میگویی به سکوت

در پس یک خیال محو

در چشمانت زل میزنم تا به خود آیی

در عمق نگاهت خیره میمانم

روح نا آرامم را میبینم

که آرامش را

در گوشه گوشه ی نگاهت

 جستجومی کند

راه های دور و دراز

چشم های نمناک

امید و ناامیدی ها

شادی ها و غم ها را می بینم

تلخ می خندی

و من لب میگزم به حیرت

به خود می آیم

تو خود منی

من در آینه !!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 21:46  توسط سحر محرابی پری  | 
بهارخانوم داره میاد تا خودشو به سفره های هفت سین ما برسونه و توی تحویل سال با ما باشه .اما من طبق معمول ....

جا موندم ازش.

هییییی (یه آه عمیق).من بازم دوان دوان پشت سرش دارم میدوم تا گرد یک سال و از رخ خونه بتکونم و خودمو بهش برسونم.

لحظه های قشنگی که با هیچی نمیشه عوضش کرد با یه حس نوستالژی رویایی.چیدن سفره هفت سین و رنگ کردن تخم مرغ  و بستن روبان دور سبزه .....

هرسال این موقع دلم می گیره یاد عزیزان از دست رفته می افتم که سال های پیش این موقع با ما بودن و کلی خاطره قشنگ باهاشون دارم.بابابزرگ  -مامی- مامان بزرگ -مهین وباباجون و یه روزم شاید دلم واسه خودم بگیره.

چشمم که می افته به ماهی های شیطون توی تنگ .یاد آرزوهام می افتم که با خودم بزرگ و بزرگ تر می شن.یاد روزایی که آرزوم این بود که عید بشه و ۱۳ روز مدرسه ها تعطیل شه همه بچه های فامیل دور هم جمع شیم.اما الان آرزو میکنم که .....و......و......و........و......و.......ووووووووو.....

وای چقدر آرزوی بزرگ خدای من...

سنبل توی گلدون داره بهم می خنده .یعنی میشه به آرزوهام برسم؟

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 19:40  توسط سحر محرابی پری  | 
دوباره تو فضا اون بوي هميشگي پراکنده شده.همه جا بوي اونو مي ده. واي...خداي من !
دارم حسش ميکنم دوباره لمسش ميکنم چقدر چشم به راهشم.
مي دونم که تو راهه.......
جلوي آينه مي رم دستي به موهام ميکشم ....به صورتم ....
يه دفعه زل مي زنم تو آينه....
چند تار موي سفيد و خطوطي که داره کم زير چشمام هويدا ميشه خيلي حرفا واسه گفتن دارن
ولي نه......من از اين بيدها نيستم که با اين بادها بلرزم
خودم رو مرتب مي کنم لبخندي به لب ميارم و شروع ميکنم به تميز کردن خونه .
با خودم ميگم يعني وقتي از راه برسه کارام
تموم
شده ....تونستم خونه رو براي اومدن اون مهمون عزيز آماده کنم؟؟؟....
اما اگه مثل دفعه هاي قبل باشه وقتي مياد بازم جارو تو دستامه يا دارم غبار آينه رو پاک مي کنم
سنبل تو گلدون داره به من مي خنده.....
اين دفعه يه فکرايي تو سرمه مي خوام قبل از اينکه بياد کلي تغيير و تحول ايجاد کنم . تو خونه....تو کامپيوترم.. تو ذهنم ...تو قلبم...مي خوام گرد و خاک همه جا رو بگيرم همه جا رو سبز کنم.
راستي کاش همه به فکر اين دگرگوني بيفتيم کاش همه بيايم دلامون زندگيمون و فکرمونو سبز کنيم .


بايه سبد گل عشق چشم انتظارتم بهار

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 19:12  توسط سحر محرابی پری  | 
امشب باز از اون شبای دلتنگیه. باز بی قراریه .

باز انگار این روح میخواد از زندان تن بزنه بیرون.آروم و قرار نداره.

دلم میخواد مثل قدیما بنویسم .انقدر بنویسم تا سبک شم.اما کو حس و حال نوشتن و شعر گفتن.....

دلم هوای ۱۲-۱۰ سال پیش رو کرده. کاش زمان بر میگشت عقب.

اون موقع دیگه منتظردویدن عقربه ها نمیشدمُ ازشون  میزدم جلو.

میدونستم چی کار کنم تا روح ناآرامم آروم بشه.

اون موقع دیگه من بودم و دفتر شعرم...

اما حالا منم و این عقربه ها که دارن جلو جلو میرن و من بی هیچ حرکتی نظاره گر دویدن اونهام.

کاش میدونستم چند ساعت از زندگیم مفید بودم.؟؟؟

دلتنگم ..............

یاد مهین افتادم.

چرا باید انقدر زود منو تنها میگذاشت؟؟؟  اون همیشه از عقربه ها جلو می زد.

رفتنش هم اینو ثابت کرد.........

هوای رفتن دارم.

گمونم باز این بدن واسه روح سرکشم کو چیک شده و احساس خفگی میکنه.

میرم سراغ حافظ  :

     """ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز                      خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند"""

 حافظ هم جوابم کرد. البته جای بعداد نمیدونم چراسر از تبریز در آوردم. 

هرچی هست حرف رفتنه.

کفش هایم کو............

 

 دست نوشته سهراب

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 19:20  توسط سحر محرابی پری  | 
دو سه روز پيش يكي از دوستاي قديمي را ( كه از كلاس اول دبستان با هم همكلاس بوديم ) بعداز مدت ها پيداش کردم... تلفن زده بود و بعد از کلي احوال پرسي و يادآوري خاطرات گذشته , گفت : براي كاري مي خواد با من مشورت كنه...! البته بماند كه كار بسيار احمقانه اي بود و همين احمقانه بودنش منو به ياد يكي از خاطرات 7 سالگي ام انداخت.
آن روزها , من و اين يار دبستاني همسايه بوديم هر روز صبح با هم قدم زنون مي رفتيم مدرسه و ظهر هم سلانه سلانه بر مي گشتيم خونه.
از اون جايي كه من خيلي ناز نازو و عزيز دردونه بودم و هيچ وقت كارامو خودم انجام نمي دادم و حمل كيف هم برام کمي طاقت فرسا بود ! يار دبستاني بنا به خواهش من كيفم رو از خونه تا مدرسه و از مدرسه تا خونه مي آورد(البته اگه تو ي خونه جا نمي موند).
چند ماهي اين جوري گذشت ...
هر روز دستام رو تاب مي دادم مي رفتم مدرسه و از مدرسه بر مي گشتم خونه... و البته ملالي نبود جز گرمي يا سردي هواو گاهي قار و قور شكم.
جلوي مدرسه ما جوي آبي بود كه آب فراوون با صدايي قشنگ , توش روون بودو عمق كمي هم نداشت .
يه روز موقع برگشتن به خونه( به گمونم دوست عزيزم كه كاسه صبرش لبريز شده و تحمل از كف داده بود ), از خود بي خود شد وتا من بفهمم چي شده كيفم رو با كلي دفتر كتاب انداخت تو اون جوي روون... بعدشم ايستاد زل زل منو نگاه كرد...
اول كه تو شوك رفتم بعد هم اول گريه سر دادم و سپس شروع به غصه خوردن : كه كيفم خيس شده دست آخر دو بامبي زدم تو سرم كه اي وايييييييي... كيفم رو آب داشت با خودش مي برد ...
حالا منو بگو دوان دوان گريان و نالان در مسير جوي آب دنبال كيفم مي دويدم. عاقبت به كمك يه چوب بزرگ و كمك همشهريان نوع دوست و كلي اشك و بارون كيفم رو نجات دادم.
حالا مجسم كنيد من تا خونه چه جوري رفتم: دسته كيف تو دستم بود و از دو طرفش آب مي چکيد و يار دبستاني هم دوش به دوش با من اومد( و البته غر غر و بدو بيراه شنيدولي در اين شرايط غم انگيز تنهام نذاشت).
در لحظات آخريني كه نزديك خونه شديم , يکهو پريد تو خونه اشون و در رو بست ! ومن هر چي مشت و لگد به در زبون بسته زدم تا مثلا به مامانش بگم دخترش چي كار كرده , فايده نداشت كه نداشت.
حال من مونده بودم با يه كيف كه ازش آب مي چكيد و يه مشت دفترو كتاب خيس خورده كه چند روزي مثل بلال بادشون مي زديم تا خشك بشن و يك سال درس خوندن از رو اين كتابا ممکن پذير ... ( ... مي بينم به جايي نرسيدم نگو از همون اول سوادم نم كشيده بوده!!!)
نوبت به نتيجه اخلاقي رسيد كه : كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 8:37  توسط سحر محرابی پری  | 
سرگردان در کوچه های تاریک ومه آلود

ودرمانده در جاده های بی انتها

ترسان وپرسان به دنبال پرتوی از نور

و راهی که از بیراهه ها جداست

پرسه می زنم

که تومی آیی

با یک سبد ستاره

لبخند روشنت را به من هدیه می کنی

وخورشید فردا را وعده می دهی

دستم را می گیری ودر دلم عشق می کاری

ومرا می بری

به راهی که به خورشید می رسد

من

سرخوش از وجود تو

گردن آویزی از ستاره می سازم

به دنبالت می آیم

تومرا به دیدار خورشید می بری

ومن نور می چینم و عشق می چینم

وآهسته در کوله  پشتی کوچکم  جا می دهم

 نگاهم می کنی

باهمان لبخند همیشه ات

بال های پروازت را به من می بخشی

ومی گویی:

 پرواز کن

ومن پرواز می کنم

تا اوج

تانور ، تا خورشید

وتو سرشار از غرور

 به من می نگری

و با انگشت نشانم می دهی

من غرق در لطف و مهربانیت

تا همیشه دعایت می کنم

تو را که از تبار رسولانی

تو را که معلمی

و زیباتر از معلم نامی برایت نیست.

(سحرمحرابی)


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:12  توسط سحر محرابی پری  | 
سلانه سلانه و پرسان پرسان

با پاهایی زخم آلود

 تمام جاده های خاکی عشق را

به دنبالت پرسه می زنم.

گوشه گوشه ی زمان را جستجو می کنم

حتما در گوشه ای از سال های دور

 تورا جا گذاشته ام.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:12  توسط سحر محرابی پری  | 
شبی به بلندای بی تابی

آبستن انتظاری بی نهایت

حاصلش تولدی در اوج

و سقوطی دردآلود به عمق ناکامی


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 17:46  توسط سحر محرابی پری  | 
این مطلب جالب رو جایی خوندم بسیار زیباست:


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:42  توسط سحر محرابی پری  | 

دردم  نهفته  به  ز طبیبان  مدعی

باشد که از خزانه  غیبش دوا کنند


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:16  توسط سحر محرابی پری  | 
                                      

 دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند

 رؤياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد

 وهردانه ي برفي به اشكي نريخته مي ماند

 سكوت سرشارازسخنان ناگفته است

 ازحركات ناكرده

 اعتراف به عشق هاي نهان

 وشگفتي هاي برزبان نياورده

 دراين سكوت حقيقت ما نهفته است

 حقيقت توومن

 شاملو

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط سحر محرابی پری  | 
نگاهم به آبی خشم آلودش گره خورد لرزه بر اندامم نشاند.چنان خشمگین بود که هیچ کس جرات نمی کرد نزدیکش شود.

گاه در هم می پیچید و ناگاه به هوا می جست و گاه با ضربه های مهلکش به زمین و زمان می تاخت و از عظمتش همه لب فرو بسته و حیران بودند.

می آمد و می رفت ُبه این سو و آن سو می تاخت تا خشمش فرو نشیند.

انقدر پرهیاهو بود که گوشش بدهکار ناله های زن  نبود.

زن بیچاره به پایش افتاده بود و ضجه و زار می زدو با نگاه ملتمسانه فرزند دلبندش را که اسیر پنجه های خشمگین او بود طلب می کرد.

 شیون کنان بر سر و سینه می کوبید و موهای پریشان به دست بادش را چنگ می زد و از حال می رفت.

او می آمد و می رفت و غضب می ریخت و گوشش بدهکارهیچ فریادی نبودو دلش به رحم نمی آمد.

ساعت ها با خشم آمد.غرید و رفت.

بالاخره خشمش فرو نشست .

آرام شد.

آرا م آرام

 و آبی خشم آلودش شد آبی آرام.

آرام آرام.

دلش به حال زن سوخت.

و پسرک را به مادرش پس داد.

افسوس که مرغ جان کودک پر کشیده بود......

لعنت به این آبی خشم آلود

لعنت به این دریای غضبناک

۱۵/۳/۸۷


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:11  توسط سحر محرابی پری  | 
دوبیتی هایامیر علی مصدق  که  گاه از طریق وبلاگ یکی از همکارانش می خوانم جذابیت

خاصی دارد:

آیا که شود که اینچنین فرض کنیم              بال و پری از فرشته ها قرض کنیم

آهسته به خلوتت در آییم آنگه                  بی فاصله درد خویش را عرض کنیم

 زیبایی  شعر نا خواسته این دوبیت را برزبانم جاری کرد:

در فرض گمان مبر که مشکل داری          در قرض ولی تو قامت از گل* داری

آهسته بیا مرا صدا کن وانگه                       با من تو بگو هر آنچه در دل داری

*گل=خاک

  ۱/۱۱/۸۳


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 3:33  توسط سحر محرابی پری  | 
امشب باز تو خلوت خودم گم شدم و سر از کوچه پس کوچه های با تو بودن در آوردم و تا ته اون چشم بسته دویدم تا رسیدم به کلبه ی آشنایی.

آروم و آهسته به کوبه ی در زدم و صدای ظریف و نازکش تا ته دنیا پیچید و چشم انتظار نگاه عاقل اندر سفیه تو ماندم تا آخر زمان.

کندی ثانیه ها و تیک تاک عقربه ها و شتاب خون تو رگها ی من و تپش یه قلب بی قرار.....

ماندم و ماندم و ماندم تا بیایی

بر کوبه زدم تا در بگشایی و رخ بنمایی

جلوی در نشستم و بر تنهایی ام حسرت خوردم و آه کشیدم و یاد توکردم.

دیدمت....

شتابان می آمدی

نه ...

شتابان می رفتی

و شاید می بردندت

وهمهمه نقل و سکه

که  از تابوتت سرازیر بود.

و من در غبار سراسیمه به دنبالت دویدم و صدایت کردم و فریاد کشیدم

و تو حتی نیم نگاهی خرج بغض من نکردی

شاید هم نگاهی کردی ...نمی دانم

نگاهم به ساعت زمان خیره ماند و عقربه های خاک خورده ی سال ها بی حرکت مانده ، لذت لحظه های

با تو بودن را از من گرفت.

۴سال گذشت

بی تو

تو رفتی و بغض آسمانم شکست و آنقدر بارید تا هیچ ابری برایش نماند.

هر شب هزار بوسه به دنبال خوبی هایت روانه می کنم.

"به یاد عزیز از دست رفته ام "خانم دکتر مهین کرد"


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط سحر محرابی پری  | 
 از طريق وبلاگ " .آره !خودم هستم مي شناسي منو ..."  با اشعارش آشنا شدم

خيلي زيبا و با احساس مي نويسه.امير علي مصدق رو ميگم :

در روحِ بهار و نبض پايير تويي
در جوهر اين كِلكِ شكر ريز تويي
من وصل نخواهم از تو ، چون مي‌دانم
درسينه دلي كه مي‌تپد ، نيز تويي

اين آخرين رباعي است که ازايشون ديدم. اينقدر زيبا نوشته که وقتي شعرو خوندم تحت تاثير قرار گرفتم و اين شعر رو بداهه گفتم.
البته همين جا بايد عذر خواهي کنم که از اسم کوچک ايشون استفاده کردم.

با کلک شکر ريز خودت محشر کن
از عشق بگو و چشم عالم تر کن
من مست و خراب اين دو بيتي هايم
يک بار دگر -امير علي- لب تر کن

 28 /۲/ 84


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 1:53  توسط سحر محرابی پری  | 
چنان آمد كه قلبم بي صدا ماند

چنان آمد كه دردم بي دوا ماند

چنان خاكسترم كرد و مرا سوخت

نمي دانم كه اين آتش بر افروخت

به دل اول زد و آن را بسوزاند

مرا با يك نگه آشفت و گرياند

چنان نا خوانده مهماني مرا شد

كه اين مهمان به جان من بلا شد

سپردم دين و عقل و جان و دل را

كه گيرم دامن اين اهل دل را

شبي تا صبحدم انديشه كردم

ز هر مهر و وفا دوري نكردم

سحر شد اين سحر اما نخوابيد

به روزش آفتاب او نتابيد

۱۱/۷/۷۳


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:16  توسط سحر محرابی پری  | 
با یاد تو میگریم با یاد تتو می خندم

با یاد تو می گویم با یاد تو می پویم

با یاد تو چون شبنم غم از رخ گل شویم

با یاد تو چون قاصد من از دل گل گویم

من بر لب پیمانه با یاد تو می جوشم

لب می نهم و در دل با نام تو می نوشم

مفتاح دلم را من در دست تو می بینم

وان جام ملامت را از دست تو می نوشم

مجنون توام ای یار مفتون توام ای یار

رحمی به دل من کن بر این دل بی غمخوار

تا کی به سر کویت آواره ترین باشم

در عشق سر و رویت آشفته ترین باشم

بیچاره ی این بندم آواره ی این دنیا

مشغول دعای تو من بر لب این دریا

بی تو دل من پرغم آیینه تنهایی

آشفته ترین انسان در مکتب رویایی

آیینه سدی بر من چون واژه خود دیدن

افسانه ی یک دنیا از نام تو بشنیدن

آشفته این رویم در بند صنم رویم

هجر تو برایم مرگ وان سنگ لحد رویم

چشمم اگر اشکی ریخت از هجر تو خون می ریخت

ماتم زده از دوری رودی که به غم می ریخت

گر اشک سحر دیدی با یاد تو می گرید

این شعر و غزل ها را با عشق تو می گوید.

۱۰/۲/۷۱

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:9  توسط سحر محرابی پری  | 
تقدیم به عزیز دلم :

سایه به سایه ات می آمُ                       پای قدم هات می شینم

هرچی که گل تو راهمه                         برای موهات می چینم

هزار هزار ترانه رو                                  واسه نفس هات می خونم

هرچی و هرچی که بشه                       تا جون دارم پات می مونم     

هرچی غزل دارم بذار                             قربونی نگات کنم      

تموم زندگیمُ من                                   فدایی چشات کنم

چشام به زیر قدمات                             خاک زیر پاهات می شم

قربون اون ناز و ادات                               دوست دارم بمون پیشم

 

امروز پسر گلم یه شعر سروده و برام خونده و کلی منو به وجد آورده.

به خصوص نظری  که در پی اون داده منو کشته:

"حالا اگه خواننده نشم شاعر که می شم"

اینم پسر گلم پرهام و شعرش:

لبخند یک کوه، لبخندباران                          لبخند  ماهی، لبخند دریا

       لبخند   مامان ،  لبخند بابا                           باهم می شیم ما،لبخند زیبا


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط سحر محرابی پری  | 

یکی بود یکی نبود    زیر این سقف کبود

یه غریبة آشنا             دل و جونمو ربود

اینجوری نگام نکن         گل یاس مهربون

اون غریبه خودتی      همیشه با من بمون

امروز این شعرقشنگرو خوندم .خیلی  ازش خوشم اومد.بعد کلی وقت دستم به قلم رفت :

 

یکی بود یکی نبود             زیر   گنبد   کبود       

یه غریبة بی صدا               یه گوشه نشسته بود

من همون غریبه ام             که حالا آشنا شدم

دل و دین بردم ازت              از خودم رها شدم

چه جوری نگات کنم            آخه چی بگم با هات

مگه میشه بگذارم                تو رو با تنهاییات

آخه  مهربون  من                 چرا  تنها  بمونم

می گم از صمیم قلب          همیشه بات  می مونم

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:23  توسط سحر محرابی پری  | 

عشق یعنی با تو بی پروا شدن

در شکوهت گم شدن پیدا شدن

عشق یعنی دل هویدا میشود

ذره های مهر پیدا میشود

عشق یعنی بی نهایت زندگی

سوی در گاهت هماره بندگی

عشق یعنی با وضو تطهیر شو

با اذان آماده تکبیر شو

عشق یعنی با خدا تنها شدن

در سکوتی گم شدن غوغا شدن

عشق یعنی راز گفتن با خدا

درد دلها باز گفتن با دعا

عشق یعنی ای تو رحمان و رحیم

راه حق بنما صراط مستقیم

عشق یعنی بی تو من بی یاورم

ای خدا ای خالق و ای سرورم

عشق یعنی هر قدم در راه تو

میگذارم تا شوم همراه تو

عشق یعنی از غضب دورم کنی

غرق هر چه شادی و نورم کنی

عشق یعنی قل هو الله احد

بی ریا گفتن:الله الصمد

عشق یعنی با تو میگویم سخن

ای تمام هستیم دادار من

دست خود را میکنم سویت دراز

از تو میخواهم کمک ای بی نیاز

عشق یعنی یک دعای بی ریا

گفتن نام تو و یا ربنا

آتنا ای کردگار مهربان

هرچه لطف و مهربانی سویمان

عشق یعنی قبله جانم شدی

گاه درد آری تو درمانم شدی

عشق یعنی صد رکوع و صد سجود

عشق یعنی پاکی و احسان و جود

عشق یعنی سر نهادن روی مهر

از سحر تکبیر گفتن تا به ظهر

عشق یعنی از ضلالت می رهم

سر به راه دین احمد مینهم

عشق یعنی دست بیعت میدهم

با حسین عهد شهادت می دهم

عشق یعنی یا رسول حق سلام

شعر من با نام تو گردد تمام

 

5/2/76

 


+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:12  توسط سحر محرابی پری  | 
یه روز وقتي داشتم تو يه وبلاگ پيغام ميگذاشتم به يه پيغام برخوردم که دوبيتي نيمه کاره اي رو بداهه نوشته بود :
همه نسبت من با عشق يک حرف دل است
همه بحث منو تو نيز يک جام مي است
گفته بودم که توانم گذرم از دل و مي
سر و جانم به فدايت که...............
يه دفعه تو ذهنم اومد که پا تو کفشش کنم وشعرشوادامه بدم و شعرو کامل کنم و بلافاصله نوشتم:
همه نسبت من با عشق يک حرف دل است
همه بحث منو تو نيز يک جام مي است
گفته بودم که توانم گذرم از دل و مي
سر و جانم به فدايت بشنو حرف دل است
خسته ام زين همه بازي که فلک با من کرد
بس کن آدم بنگر جاي تو در خاک و گل است
چه شب و روز که در حسرت ديدار تو من
سوختم شعله زدم واي که زخمش به دل است
باده و مي چه شود گر که فراموش شود؟؟؟
دل چو از ياد رود لحظه پايان من است

البته چون بداهه نوشتم خالي از ايراد نيست.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:1  توسط سحر محرابی پری  | 

 

 

گویم دل غمگینم هر لحظه غمــــــــــــــــی  دارد

گویی که روا باشد غمگینی و غمخــــــــــواری

گویم تو مرو بنشیــــــــــن این غم ز دلم بر چیـن

گویی که غمت زیباست عیب است مـگر زاری

گویم من و دل مستیم از دام جهان رستیــــــــــــم

گویی که تو آزادی زین رو تو چه غــــــم داری

گویم غم من بسیار دیوانه شدم بیمـــــــــــــــــــار

گویی که طبیبت کیست گویم بکند کــــــــــــاری

گویم که مرا راندی از دور فلک خوانـــــــــــدی

گویی مرسیـــــــــــــــد از من بر قلب تو آزاری

گویم که زمین غوغاست شوری به فلک برپاست

گویی همه عشاقند مستنــــــــــــــــــد ز دلـداری

گویم نروی از یاد ای داد و ای بیـــــــــــــــــــداد

گویی که چه بیدادی حرف است و گمــــان آری

گویم که دلم بردند نه جان و دلـــــــــــــــــم بردند

گویی که مکن زاری راهیست به هوشیــــــاری

گویم که صبا خـــیـــــــــزد در دل هوس انگیزد

گویی که مشو حیران از عشق تو سرشــــــاری

گویم که غم هجــــــــــران جان و دل من سوزاند

گویی که اگر دردیست از عشق به ســــر داری

گویم تو به من رو کن نه دیده به هر ســــــــو کن

گویی که دلم بیناست بینـــــــــــــم همه کرداری

گویم دل من عاشق یک عاشـــــــــــــق نالایق

گویی اگر عشقی هست برگو که چه کـــم داری

گویم که سحر شد یار بگذشت شب دیــــــــــــدار

گویی که برو خوش باش زان رو که تو بیداری


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:34  توسط سحر محرابی پری  | 

 

 

 

انتظار

تحملت نتوانم

چشمانم را خيره كردي

دهانم را دوختي

توانم را گرفتي

انتظار

لذت بخشي

ولي

چراطولاني؟

تحملت نتوانم

بي قرارم كردي

آسايشم گرفتي

اشكم روان كردي

انتظار

گونه هايم داغ

لبهايم سوزان

از تب توست

نگاهم خيره

به اميد سرآمدنت

انتظار

تحملت نتوانم

بي قرارم

 به اميد ديدارش

مي سوزم

به عشق آمدنش

پس چرا به سر نميايي؟

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:33  توسط سحر محرابی پری  | 

 

 

من گذشتم از هر آنچه در دل است

 هرچه را که دل برایش آرزوست

من گذشتم از تمام لحظه های پاک

از تمام خاطرات شاد

از تو از تمام عاشقی گذشته ام

از تمام روز های خوش که با تو بوده ام

من گذشتم از همه

از هر آنچه آرزوی هر چه عاشق است

از طلوع زندگی

غروب غم

از همه گذشته ام

می سپارمت به آن خدا

خالق من و تو

یا که ما

می سپارمت به دست او

او که مهربان و پاک و بی ریاست

او که حافظ تمام لحظه های ماست

 او که از همه جدا و با همه است

می سپارمت به او که بی گمان

آخرین امید من تو و همه است

من ترا به دست یادها سپرده ام

من ترا به دست خاطرات گم شده

من ترا به دست غربت طلایی ام سپرده ام

ای تمام زندگی

ای تمام لحظه های شاد

دست تو پر از لطافت و امید زندگیست

می روی

می روی بدون لحظه ای درنگ

می روی مرا به غصه ها سپرده ای

می روی مرا به دست گریه ها سپرده ای

می نشینمت به انتظار

در خیال لحظه های جاودان و بیشمار

چشم های من فقط به راه تو

خیره و خیال من تباه

در دلم فقط تویی فقط خداست

در نگاه من غمی که بی صداست.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:28  توسط سحر محرابی پری  | 

 

 

 

 

 

 

حکیمی گفتندی برخی سال تا سال وبلاگ خود آپ نکردندی

ما نیز سخن حکیم به گوش جان شنفتندی و چند کهنه نوشته از صندوق خاطرات ۱۰-۱۲ سال پیش  به در آورندی و در این صفحه انگاشتندی .امید است  مقبول بیفتندی

 

 

 

بس درازست رهی را که نمودم پیدا

راه پیداست ولی

رفتن این راه دراز

قدرت و تاب دگر خواهد و

آن در من نیست

ره کوتاهی نیست

لیک من میبینم

تا افق های طلارنگ قشنگی را که

میدهد مژ ده پایان شدن راهم را

انتهایش پیداست

ابتدایش پیداست

وای..

اما چه کنم

تاب وتوان در من نیست

در دلم حس غریبی ست

به من می گوید

برو و ترس به خود راه نده

به دلم میگویم

ترس نیست

فقط.....

حس غریبی ست که گهگاه به جان می تازد

و همین حس غریب

گاه به من میگوید

فکر آغاز نباش

تو به پایان ره عمر رسیدی

هشدار!

بی جهت فکر سرآغاز نباش

عشق اما ناگاه میزند دشنه به دل

فکر پرپر شده ام

باز میگیرد از آن جان دگر

دم عیسایی این عشق بزرگ

جان به من میبخشد

به خودم میگویم

راست می گوید دل

برو وترس به خود راه مده

می روم.....

با دل شاد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:23  توسط سحر محرابی پری  | 

يادمه يه شب به سرم زد بنويسم ....

آره..... راجع به داداشي

قلم رو گذاشتم رو كاغذ ويه وقت به خودم اومدم كه چند صفحه سياه كرده بودم.

داداشي منو ياد روزاي قشنگ دانشجويي ميندازه....

چه زود گذشت......

و چه زود مي گذره...

راستي بگم داداشي يه آدم پر از صفا و صميميته يه آدم صاف و صادق و صميمي....

يه آدمي كه تو اين دوره زمونه شايد كم پيدا بشه ....يه آدم آرماني....

 

******

داداشی

 میخوام بهت سلام کنم

خودمو دقایقی

با تو همکلام کنم

داداشی

تنگ غروبه

داره ظلمت میشینه یواش یواش تو دل شهر

این موقع آدم اگه حرف نزنه

سرشو با یه کاری گرم نکنه

غم می شینه تو دلش دنیا  به کامش میشه زهر

داداشی میخوام باهات حرف بزنم

واسهء کارای خوبت یه عالم کف بزنم

داداشی میخوام بهت بگم که مث تو کمه

مث تو شاید تو این شهر بزرگ

قد انگشتای دست آدمه

داداشی خوب میدونی

اگه آدما همه مث تو بودن

دیگه غم نبود دیگه غصه نبود

اون موقع شاید میشد گفت

همه آدما زیک تار وپودن

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:22  توسط سحر محرابی پری  | 

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر اليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

سال نو مبارک


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:13  توسط سحر محرابی پری  | 
باز هم گریزی به دفتر شعرم و شعری که ۱۴ سال پیش گفتم.البته تاریخش یه کم منو  متحول کرد.فهمیدم که از ۱۴ سال یه نموره سنم بالا تر رفته 

كاش مي شد آرزوها را شمرد
دل به ناز خوبروياني سپرد
كاش مي شد عشق را تدبير كرد
ضربه اي از قلب را تفسير كرد
كاش مي شد عاشقي ديوانه بود
با دورنگي با جفا بيگانه بود
كاشكي ؟آرام اين جان مي شدي
بر دل ريشم تو درمان مي شدي
كاشكي عاشق غم هجران نداشت
يا كه عشق اين درد بي درمان نداشت
آري عاشق دل به جانانش سپرد
كاش جانان هم به او دل مي سپرد
كاشكي افسوس هم معني نداشت
غم در اين دنياي دون يعني نداشت
كاش ميشد عشق را داور كني
عاشق دلخسته را باور كني
كاش مي شد راستي را باب كرد
لحظه هاي زندگي را ناب كرد
كاش مي شد جان خود مي باختم
با وجودم آشيان مي ساختم
كاش مي شد مرد جان را هديه كرد
عاشقي را در قيامت وعده كرد
كاش مي شد عشق را پنهان كنم
اين دل وامانده را درمان كنم
كاشكي اين كاشها جاري شوند
بي خبر از هرچه غم كاري شوند
كاش مي شد كاش را مي كاشتيم
صد نهال آرزو مي داشتيم
روز و شب همواره شوقي داشتيم
كز نهالي مژده بر مي داشتيم
21/9/۷۴



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 3:30  توسط سحر محرابی پری  | 
دوسال  پیش تو یکی از همین روزای دی ماه بود که جو  امتحانها منو گرفت و این شعرو گفتم :

باز گل خورشيد چيده شد
به دست نامحرم شب
ستاره پاشيده شده
تو سينه پر تب شب

ماه ولي بغض آلوده که
ابر اومده جلو چشاش
خوشگلياش قايم شدن
پشت يه ابر يواش يواش

ماه قشنگ غصه نخور
ابر سياه گريه داره
چيزي نمونده بشکنه
بغضش و آروم بباره

ستاره ها باز دوباره
دارن به هم چيزي مي گن
"ابر سياه عاشق شده"
اينو تو گوش هم مي گن

"عاشق دريا شده ابر
بغض تو گلوش نشسته باز
همش يه جا زل مي زنه
خيره مي شه به دريا باز"

صداي اون ستاره ها
يهو به گوش ابر رسيد
يکدفعه بغضشو شکست
صداش تو دشت شب پيچيد

هر دونه اشکش بوسه شد
به دامن دريا نشست
صداي هاي هاي اون
سکوت اون دشت شکست

اشک ريخت و ناليد و باريد
ابر سياه شد ناپديد
دريا ولي همون پايين
اشکاشو دونه دونه چيد

تو دشت خيس آسمون
ستاره ها نور پاشيدن
دريا و ابر يکي شدن
به آرزوشون رسيدن

23/10/83


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:26  توسط سحر محرابی پری  |